دلم خون وچشمم کور
و به یاد او سلامی دوباره.....
< یا حق>
از چه بگویم ...ازگریه های شبانه؟...از امیدهای به باد رفته؟...یا نه از پاهای بسته ام بگویم .
از دی همه فکرم و ذکرم نبودن است.نبودن در کنار آنهایی که روزگاری پدر"مادر ویاهم قطارمان بودند.دوری از آنهایی که به روی ما می خندیدند"به کوی ما می گریستند"وبه بوی ما می بودند.فاصله از کوه هایی که صبوری ام می آموختند"سر سبزی باغهایی که نشاط طفلان"حاصل مردان وسفره ی زنان روستا در آن است.
تو را خدا باشید که یادید تا بیایم به یادتان به راهتان......
به یاد دوستان"احسان-توفیق-مهدی -خلیل و............زیادند.
تا وصل..........فصل.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 18:56 توسط نریمان
|