عشق من
چشمم به راه ساغر ، شد خشک تا بیایی پایم ز گل دراری ، راهی برم گشایی
عقلم ز سر برانی ، گردی ز دل زدایی با بوسه ای به کامم ، پایان دهی جدایی
تنها امید این دل ، در زندگی تو هستی تنها ترین امیدم ،دردل چه خوش نشستی
گاهی دلم شکستی ، گاهی شکسته بستی بازی نکن تو با ما ، آخر مگرتو مستی؟
من در نبود چشمت ، هرگز خوشی ندیدم با یاد چشم مستت ، چشمی زدل کشیدم
بستم دو چشم خود را، نوراز دیده بریدم تا چشم دل ببیند ، کوری به جان خریدم
چون می رود به پایم ،هردم زعمر خاری من انتظار دارم ، خاری ز پا دراری
گل بی تو رند وخوارم،میخانه گشته یارم خواهم که با توباشم، دورم نکن بخواری
خوش میروی به کامم،ای لعل ناب سارا دارم نظر به لطفت ، لطفی بکن تو مارا
ویرانه گشته قلبم ، چون طاق کاخ کسرا ویرانه تر نگردان ، نشکن تو قلب دارا
افتاده ام به پایت ، رسوا شدم ز عالم ننگی به خود نگیرم،گر بوده بخت و فالم
ای عشق چند سالم ، آهوی بی مثالم روزی به دام ما شو،بنشین تودر وصالم
سهراب باتمانی